خرید بک لینک

باورم نمیشه دو ساله بهت سر نزدم، قبل اینکه بیام فکر میکردم شاید 1 سال شاید 13 14 ماه باشه...ولی منو ببخش که انقدر درگیر زندگی بودم که یادم رفته بود تورو... در واقع خودمو...انقدر حرف دارم که نمیدونم از کجا شروع کنم

برچسب: نویسنده: حامد ایمانی تاريخ: شنبه 8 آذر 1404 ساعت: 5:30

این سالها و روزها و ماه ها... چرا و چطور انقدر زود میگذرند؟

برچسب: نویسنده: حامد ایمانی تاريخ: پنجشنبه 31 فروردين 1402 ساعت: 14:18

سردرگمم... آشفته ام... چه کنم با صداهای خفه نشدنی درون ذهنم؟

برچسب: نویسنده: حامد ایمانی تاريخ: پنجشنبه 22 دی 1401 ساعت: 15:25

اولین باریه که حس میکنم گذشت زمان قرار نیست چیزیو بهتر کنه...تا الان که خلافش بهم ثابت شده... ولی تغییرو توی خودم میبینم...حس میکنم خیلی چیزایی که قبلا برام مهم بود الان دیگه نیست حس میکنم خیلی از ادمایی که قبلا برام مهم بودن الان دیگه نیستن...حس میکنم زمان میبره اما بالاخره یه جایی با این قضیه که تو نمیتونی جلوی رفتن ادمارو بگیری کنار میای...

برچسب: نویسنده: حامد ایمانی تاريخ: پنجشنبه 22 دی 1401 ساعت: 15:25

این روزا همون روزایی ان که هفت ماه تمام از ترس رسیدنشون روزا بغض قورت میدادم و شبا از گریه بدنم میلرزید... بعد از دو هفته بدون بابام هنوز زندگی جریان داره...هنوزم بعضی وقتا میتونم بخندم...هنوز دلم یه غذاییو میخواد...هنوز میتونم برنامه ریزی کنم...هنوز میتونم در مورد چیزای معمولی با بقیه حرف بزنم...ولی زندگی خیلی طولانی تر به نظر میاد...به نظر هیچوقت تمومی نداره...انگار هنوز مجبورم 1000 سال دیگه بی بابام زندگی کنم...

برچسب: نویسنده: حامد ایمانی تاريخ: يکشنبه 13 آذر 1401 ساعت: 22:31

هیچکس نمیدونه من تو زندگیم چه سختیایی کشیدم...وقتی میگم دنیا ناعادلانه س یعنی همین...یعنی اینکه حتی در مقایسه با ن هم من زندگی سخت تری داشتم. درسته همه تو زندگیاشون مشکل دارن و مشکل هر کسی هم واسه خودش خیلی سخت و بزرگه...ولی دارم فکر میکنم به آدمای اطرافم اینکه اگه جای من بودن میتونستن تحمل کنن؟ میتونستن بازم به زندگی ادامه بدن؟ حتما میتونستن...ولی ایا میتونستن خودشونو نجات بدن؟ دقیقا همین جاست که من به خاطرش به خودم افتخار میکنم...من لیاقت این زندگی

برچسب: نویسنده: حامد ایمانی تاريخ: پنجشنبه 26 خرداد 1401 ساعت: 17:15

میدونی زندگی واقعا عادلانه نیست...این حقیقتیه که وجود داره و من خیلی وقته پذیرفتمش ولی یه حقیقت دیگه ای که وجود داره و زندگی کردن تو این دنیای ناعادلانه رو ممکن میکنه سازگاری و گذر زمانه... این ویژگی سازگار شدن و منعطف بودن آدما باعث میشه بتونن روزا رو شب کنن و با اولین سختی و مشکلی که پیدا کردن زندگیشونو تموم نکنن تا زمان بگذره و کم کم عادت کنن اینکه با مشکلاتت کنار میای... یاد میگیری چطوری با وجودشون هنوزم نفس بکشی...غذا بخوری...حرف بزنی..بخندی...لذت

برچسب: نویسنده: حامد ایمانی تاريخ: دوشنبه 2 خرداد 1401 ساعت: 19:52

مورد تایید بودن حس خیلی خوبیه اینکه همه ازت تعریف و تمجید کنن بگن خوشگلی با وقاری خوش تیپی قد بلندی تحصیل کرده ای به منم حس خوبی میده ولی موقتی...بعدش یه فشار خیلی زیادی رو حس میکنم که انگار همیشه باید بهترین باشم...همیشه باید تایید دیگرانو بگیرم اگه نگیرم انگار یه چیزی کمه...یا همیشه انتظار دارم ازم تعریف کنن اگه نکنن اعتماد به نفسم به شدت میاد پایین و خودخوری میکنم و هی اور تینکینگ...یا بدتر اینکه خودمو با بقیه مقایسه میکنم چون میخوام بهتر از اونا باشم و

برچسب: نویسنده: حامد ایمانی تاريخ: دوشنبه 2 خرداد 1401 ساعت: 19:52

اردیبهشت هم دیگه کم کم داره تموم میشه و خرداد میاد هوا از الان گرم شده خیلی زیاد و انگار امسال گذر زمانو بهتر دارم میفهمم. هرچند مثل سالای پیش زود میگذره ولی انگار دارم روز به روز میفهمم که امروزم تموم شد مثلا پارسال اخرای اردیبهشت که میشد اصلا هیچی از اون 30 روز یادم نبود هر چی ام بهش فکر میکردم...ولی امسال روز به روزشو دارم حس میکنم... امسال یه فرق دیگه ام با سالای پیش داره...احساس میکنم بزرگ تر شدم...تا همین پارسال هنوزم دوست نداشتم خودمو بزرگسال بدونم

برچسب: نویسنده: حامد ایمانی تاريخ: دوشنبه 2 خرداد 1401 ساعت: 19:52

الان توی این لحظه بدون اینکه هیچ اتفاق خاصی افتاده باشه یا حالم منشا بیرونی داشته باشه به شدت خوشحالمپر از انرژی مثبتم برعکس دو سه روز پیش که به شدت منفی بودم و حالم دست خودم نبودروزای پراسترسیو میگذرونم (هرچند به تازگی فهمیدم هر روز استرس دارم بدون هیچ دلیلی، ولی این چند روز استرسم بیشتر شده و حق هم دارم) ولی امروز با حس خوب بیدار شدم، حس خوبم همش بیشتر شد و الان خیلی مهربون و خوش اخلاق و پر انرژی ام و دوست دارم به همه انرژی مثبت بدمکلی برنامه چیدم واسه آینده و کلی امیدوارم به آینده و مطمئنم همه چی روز به روز قراره بهتر بشه و کارام عالی پیش بره...مطمئنمهمین دیگه...گفتم حیفه الان این حسمو نیام اینجا ثبت کنم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حامد ایمانی تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1400 ساعت: 0:29

دیشب بعد مدتها با خدا حرف زدم تا حالا هیچی مستقیم ازش نخواستم ولی دیشب دقیقا گفتم چی میخوام و ازش خواستم بهم بدتش حواسش بهم هست نه؟ همیشه بوده...

برچسب: نویسنده: حامد ایمانی تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1400 ساعت: 0:29

تو زندگیم تا الان بارها بهم ثابت شده که هیچ چیزی همیشگی نیست...هیچ چیزی حتی اگه تو این لحظه حس کنی بدبخت ترین و بی چاره ترین آدم زمینی اگه فقط یکم صبر کنی میفهمی چقدر احساس اون موقعت بی خود و مسخره بوده و الان ازش هیچ نشونه ای نیست یکی از دلایلی که دوست دارم زیاد بیام اینجا بنویسم همینه... اینکه بعدا میام میخونمشون و میفهمم چقدر همه اون احساسات همه اون چیزایی که باعث میشدن یه روزی شاید به این فکر بیفتم که ادامه زندگی چه فایده ای داره الان ناپدید شده و از

برچسب: نویسنده: حامد ایمانی تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1400 ساعت: 0:29

یه وقتایی تو زندگیم بود که زل میزدم به سقف اتاقم و با خدا حرف میزدم، گریه میکردم میگفتم خدایا یعنی منو نمیبینی؟ دلت نمیسوزه به حالم؟ یه زمانایی بود که گریه هام از سر ناراحتیا و غمام بود، فکر میکردم نمیگذره فکر میکردم نمیتونم تحمل کنم ولی گذشت...تحمل کردم صبر کردم و گذشت...اون روزا از خدا گله میکردم که حواسش بهم نیست غافل از اینکه خدا خیلی حواسش بود خیلی...! امشب زل زدم به سقف مث قدیما...یادم افتاد...گریه هام... حرفام با خدا...گریه ام گرفت اما این دفعه از سر خوشحالی...از سر قدردانی...خدایا شکرتادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حامد ایمانی تاريخ: شنبه 2 اسفند 1399 ساعت: 18:33

اینجارو دوست دارم چون همیشه وقتی یه سری حرفا تو دلمه و نمیدونم به کی بگم اولین جاییه که به ذهنم میرسه درسته همش میخوام زود به زود سر بزنم ولی این روزا زندگیم انقدر شلوغ و آشفته شده که به ذهنم نمیرسه خودمو جایی خالی کنم... گفتم آشفته...بهترین توصیف برای افکار این روزامه انقدر برنامه ها دارم و انقدر درگیری دارم با خودم و از اون طرف انقدر فکرای الکی ذهنمو پر کرده که نمیتونم تمرکز کنم روی کارام...

برچسب: نویسنده: حامد ایمانی تاريخ: شنبه 2 اسفند 1399 ساعت: 18:33

چون گذشته ی من چیزی نیست به جز امید به آینده ای که امروزه و امروز هم شاید اوضاع بهتر شده ولی هنوز خبری از زندگی کردن نیست... بودن در لحظه...فکر نکردن به جنبه های منفی زندگی... همش حرفه... ادم وقتی حال دلش بده دنیاش تیره و تاره...تو اون تاریکیا کی میتونه بفهمه کدوم جنبه مثبته کدوم منفی؟ اصلا بفهمه...حال و حوصله هست برای نادیده گرفتن ناامیدیا؟ چشمی هست که باز کنی روی دل خوشیا؟ غم همیشه هست..درد و ناراحتی تنها چیزیه تو دنیا که هیچوقت از بین نمیره...تو فقط یاد

برچسب: نویسنده: حامد ایمانی تاريخ: شنبه 5 مهر 1399 ساعت: 10:06

صفحه بندی