خرید بک لینک

یه وقتایی تو زندگیم بود که زل میزدم به سقف اتاقم و

با خدا حرف میزدم، گریه میکردم میگفتم خدایا یعنی منو

نمیبینی؟ دلت نمیسوزه به حالم؟ یه زمانایی بود که گریه

هام از سر ناراحتیا و غمام بود، فکر میکردم نمیگذره

فکر میکردم نمیتونم تحمل کنم ولی گذشت...تحمل کردم

صبر کردم و گذشت...اون روزا از خدا گله میکردم که

حواسش بهم نیست غافل از اینکه خدا خیلی حواسش بود

خیلی...!

امشب زل زدم به سقف مث قدیما...یادم افتاد...گریه هام...

حرفام با خدا...گریه ام گرفت اما این دفعه از سر

خوشحالی...از سر قدردانی...خدایا شکرت...

هرچی ازت تشکر کنم کمه...خدایا مرسی که حواست

بهم بود و هست...مرسی که هوامو داری...مرسی که

این راهو بهم نشون دادی و مرسی که امیدو تو دلم

زنده نگه داشتی...مرسی که کمکم کردی که رو پای

بایستم و زندگیمو بهتر کنم و در اخر..مرسی که کنارمی...

باورش برام سخت بود دیدن این روزا...

اصلا فکرشم نمیکردم من...من...از احساس قدردانی و

تشکر گریه ام بگیره ولی با تک تک سلولام خوشحالم.

هنوزم غم و مشکلات هست هرچند خیلیی کمتر اما حالا میدونم که خدا

با منه...فقط کافیه بهش اعتماد کنم و بدونم که کنارمه

دوست دارم خدا

برچسب: نویسنده: حامد ایمانی تاريخ: شنبه 2 اسفند 1399 ساعت: 18:33

صفحه بندی