خرید بک لینک
رها بازم داره میره...اولش شاید باور نمیکردم ولی...واقعیت داشت...رها داره برای

همیشه میره و من کم کم دارم یاد میگیرم آدما به زندگی من نچسبیدن...فقط

سنجاق شدن...قفل یه سنجاق چقدر سخت میتونه باز و بسته بشه؟...

سرنوشت؟...زمان؟...زندگی؟...خدا؟...همه چیزو سپردم بهت...همه چیز یعنی

همه ی زندگیمو...حواست باشه داری چه بلایی سر زندگیم میاری...حواست باشه!

*****

گفته بودم من هیچوقت آدم نمیشم...نگفته بودم؟! میخوای بدونی چی شده؟

دوباره علی رو رد کردم...دوباره...جالب اینجاست که خودم میدونستم ردش میکنم

ولی داشتم خودمو گول میزدم...به این فکر میکردم که چه جوری بهش بگم نه؟

این دفعه چه بهونه ای جور کنم؟ هه...

اینجوری پیش بره تا آخر عمرم تنها میمونم...تنهای تنهای تنهای تنها...

میتونه وجود داشته باشه؟میتونه راست باشه؟اینکه کسی باشه که...بیخیال!

این روزا عجیب بی حوصله م...از همه خسته مو از همه فراری...دلم تنهایی

میخواد...چیزی که دارمش...!

نمیخوام این حرفو بزنم اما...دیگه احساس نزدیکی به هیچکدوم از اعضای خانوادم

نمیکنم...از رفتارای مامانم خسته م...از حرفاش...تعریفاش...مهربونیاش...حتی

از خنده هاش...به خاطر این احساسم از خودم متنفرم...یه مسأله رو نباید خیلی

کش بده...حتی اگه من یه کلمه در مومرد چیزی باهاش حرف بزنم انقدر در موردش

حرف میزنه که میخوام سرمو بکوبم به دیوار...با بقیه رفتاری داره که باعث خجالتم

میشه...فک میکنه همه باید بهش خدمت کنن...فک میکنه همه از همه حرفاشون

منظور دارن...فک میکنه اگه کسی یه بار تو روش خندید عاشق اخلاق و رفتارش

شده...مسخره س اما حس میکنم جنبه ی اعتماد به نفس نداره...اه...متنفرم

از این افکارم...با این حال نمیتونم کاری کنم...چقدر بده که آدم نمیتونه مامان

باباشو خودش انتخاب کنه...میدونم خیلی دوسم داره ولی...بیخیال...من خیلی

عوضیم...اما اگه مادر شدم میدونم چه جوری رفتار کنم که بچه م احساس نکنه

جامون عوض شده...احساس نکنه من بدون اون هیچکاری نمیتونم بکنم

احساس نکنه بهش وابسته م...اگه فک کنم نمیتونم...هیچوقت مادر نمیشم!

برچسب: سنجاق, نویسنده: حامد ایمانی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 16:39

صفحه بندی