مادرم...
نمیدونم از کی اما میدونم این سرد شدن یه دفعه نبود...
میدونم ذره ذره احساس کردم که انگار مادرم برام مادر
همیشگی نیست...این حس خیلی بده...احساس کسی
رو دارم که کسیو از دست داده...
___________
فردا برام روز مهمیه...نهم مهرماه...زندگی من ورق میخوره
و بالاخره به یه صفحه ی سفید میرسم که منتظره با خط
من سیاه بشه...من فردا رسما دارم شروع میکنم به بزرگ شدن
به تنها زندگیکردن تو یه شهر دیگه...به دانشجو شدن تو یه
شهری که چهار ساعت با جایی که الان هستم فاصله داره...
دلم میخواد اتفاقات خوبی برام رقم بخوره...دلم میخواد
خدا باهام باشه...نگاهش بهم باشه...نمیخوام سفیدی صفحه
حروم بشه...
___________
به خودم میگمچون دیگه کسی مثل اون نبوده و نیست تو
زندگیت اینجوریدرمونده شدی...اما بعد میپرسم چرا دیگه
کسی مثل اون نیست؟...از دست خودم عصبانیم...و از دست
اون...چرا از فکرمنمیره بیرون؟
برچسب:
نویسنده: حامد ایمانی