که راستش ترسیدم دوباره بیام اینجا...از اون همه
حرف تلنبار شده روی دلم و مغزمو روحم ترسیدم...
اما الان دیگه کاسه ی صبرم لبریز شد...درست همین
امشب...
وقتی میام نوشته های قبلیمو میخونم...اسم علی...
یه هم اسمش تازگیا اومده توی زندگیم...ولی
عجیبه ک من هنوز به اون فک میکنم...
چرا؟
خیلی حرفا دارم...خیلی حرفا....
دلم میخواد داستان اشناییم با علی رو کامل بنویسم
کامل کامل کامل...
وقتی خودش الان باعث شده من برگردم اینجا...
خودشم باید اولین موضوع باشه...
برچسب:
نویسنده: حامد ایمانی