جورایی خودم خودمو تحقیر کردم...یا حتی مهر تایید زدم به تحقیرات...
چند وقته به این فک میکنم که چی شد که ما انقد از هم دور شدیم؟؟؟از تابستونی که پیشم
بودی و رفتی...؟ از قبلترش؟ فک نمیکنم...چی شد که یهو همش من پیام دادم و تو انلاین بودی
و دیر جواب دادی؟چیشد که یهو وسط حرف زدن رفتی و فرداش اومدی و انگار نه انگار؟؟
چیشد که من انقد بی اهمیت شدم برات؟
میدونی دردم چیه؟ دردم اینه که حتی تو حرف زدنت ذره ای تغییر ایجاد نشده...دردم اینه که
حس میکنم داری تظاهر میکنی ب همون ادم قبلی بودن در حالی که نیستی...
تظاهر میکنی که هستی اما نمیتونی...
نمیتونم بذارمت کنار...
دوست دارم...حیفم میاد اون همه سال و اون همه خاطره رو بذارم کنار...
ولی راست میگن: از دل برود هرانکه از دیده برفت...
خنده داره که حس میکنم عوض شدی...دلم نمیخواست عوض شی و از دستت بدم
ولی انگار داری میشی و منم دارم از دستت میدم...
مهم نیست...با اینم کنار میام...یاد میگیرم که کنار بیام...
چن روز دیگه تولدته...نمیخوام همه چیو خراب کنم...
ولی بعد از اون شرمنده...نمیخوام فقط من باشم که دارم واسه حفظ این دوستی تلاش میکنم
برچسب:
نویسنده: حامد ایمانی