خرید بک لینک
خوبه که اینجارو یادم نمیره، خوشحالم که هرچیم بشه آخرش میدونم اینجارو دارم، یه جاییو دارم که همیشه وقتی خیلی پر بودم و خالی نمیشدم با هیچی اینجا کنارم بوده، فقط خودم میدونم و خودم

که از اون نهم مهرماه دوتا پست قبل چه اتفاقایی که نیفتاده. یار همیشگیم، جعبه سیاه احساسات من

تویی که فقط تو خود واقعی منو دیدی و بس، حق داری ناراحت باشی که بی محلی کردم بهت چن وقتی

ولی بهتر از همه خودم میدونم که همیشه بهت فکر کردم و میکنم، مثل یه بچه که تو سختیا به مامانش

فکر میکنه...همیشه تو ذهنم هستی...

کاش زمان برمیگشت، کاش...

اونوقت برات میگفتم قصه ی اومدن ادما تو زندگیمو...قصه ای که توش اسم یه حس و به اشتباه

گذاشتم عشق و عاشقی کردم و عاشق کردم اما عاشق نبودم...بهت میگفتم قصه ی ظالمانه ی

زندگیمو که وقتی فهمیدم اشتباه بود هفت ماه دیر شده بود...شایدم هشت ماه...

اشتباهی که هنوزم وقتی بهش فکر میکنم سخته هضم این که اون من بودم؟؟؟سخته قبول کردن

اینکه اون اشتباه الان شده تجربه و اشکالی نداره ادم اشتباه کنه به شرط اینکه ازش یاد بگیره

تجربه بگیره...بهت میگفتم از بزرگترین اشتباهم...انتخاب یه رشته و دانشگاه اشتباه...بهت

میگفتم از عذابی که از روزای زندگیم کشیدم...از جنجالی که به پاکردم واسه انصراف و نشد...

نتونستم بفهمونم و درک نکردن...عذابی که هنوزم هست و راه پس و پیش نداره این قدم اشتباه

مستقیم تباهیه...نمیدونم چقدرش واقعیه...چقدرش منفی بافیه... ولی واقعا همه چیز برام

عذابه...دو ترم مشروطی و ترس از اخراج...اینکه بالاخره چی؟ میخوام چیکار کنم؟اصلا تو بگو

چیکار کردی به جز گریه و خودخوری؟ وقتی میگن کنار درست علاقه تو دنبال کن و نمیتونی

بفهمونی که بابا...من تو همین درسمم موندم...کنار منارش چیه؟؟؟ ...نمیتونی بفهمونی که چقدر

اعتماد به نفستو ازت گرفته این دانشگاه و رشته و این درسا...وقتی هر روز و هر لحظه جلو

دوستات حس میکنی داری تحقیر میشی...وقتی بهت میخندن چون ریاضی ۱ و برای دفعه سوم

هم افتادی و توام پابه پاشون میخندی چون نمیخوای بیشتر از این تحقیر شی...

وقتی داداشت میگه دانشگاه که اسونتر دبیرستانه...وقتی میگی اسون نیست...به خدا نیست و

فک میکنه جو میدی...فک میکنه داری بزرگ میکنی...

بعضی وقتا فک میکنم چرا باید کنترل زندگی من دست بقیه باشه؟ چون دارن خرجمو میدن؟

چون دارم تو خونه شون میخوابم و میخورم؟چون دوستم دارن و خوبمو میخوان؟

بهتر از هر کسی خودم میدونم که این خوب من نیست...میدونم که این عذاب و این درد و رنج

تهش به جز افسردگی هیچی واسه من نداره...

بدم میاد از اینکه نمیتونم رو زندگیم کنترل داشته باشم...بدم میاد از این بغضی که نمیره هیچوقت...

عزیز دل من...

نمیدونی چقدر این روزا خودمو کوچیک و بی اهمیت میبینم...وقتی میبینم از پس درسا بر نمیام

و تحقیر میشم همش...وقتی حس پوچی و بی اهمیتی میکنم و به درد هیچی نمیخورم و نمیدونم

چیکار باید بکنم...

نمیدونم...

برچسب: نویسنده: حامد ایمانی تاريخ: سه شنبه 28 خرداد 1398 ساعت: 3:02

صفحه بندی