خرید بک لینک

انقدر که من پر و خالی میشم اخرش ترک میخورم و خورد میشم یه گوشه

پر میشم، در حد لبریز، بعد سر ریز میشم و مثل ابر بهاری اشک میریزم، صبح چشام

میشه اندازه ی سیب زمینی و هنوز گریه دارم ولی انقدر خودمو نگه میدارم که اشکم خشک

میشه، شایدم میره ذخیره میشه مثلا توی مخزن غمها تا بعدا با غمای جدید دوست بشه

و باهم سر ریز کنن...تو آینه به خودم نگاه میکنم و میگم انگار نه انگار که دیشب میخواستی

تموم کنی این زندگی کثافتو...هی...بگذریم!

حالم حال عجیبیه این روزا...یکم خوبم،خیلی بد...دوباره میخندم، یهو دپرس میشم

بعضی وقتا میکنم شاید افسردگی دارم،شاید مرض دوقطبی ای...چند شخصیتی ای...

چیزی دارم لابد که اینجور بی تعادله حال و رفتار و روزگارم...البته روزگارم که نه...

توی آب راکد بو گرفته ثابت مونده انگار...بعضی وقتا یه نوری میتابه...یه بادی میوزه...

یکم به جنب و جوش میفته ولی اول و آخر همون آب راکده...

از اینم بگذریم...

از خودم راضی نیستم...اینکه انقدر به حرف بقیه اهمیت میدم...اینکه هزارتا فکر و خیال

میاد تو ذهنم و تحلیل میکنم رفتار هرکسیو...خودم میدونم دارم اشتباه میکنم

ولی بعضی وقتا میگم نکنه درسته افکارم؟؟؟نکنه واقعا همینه؟

جیکار کنم که راحت زندگیمو بکنم؟ خودمو دور کنم از خودنمایی و تو چش بودن

دی اکتیو...تمام

برچسب: نویسنده: حامد ایمانی تاريخ: چهارشنبه 8 آبان 1398 ساعت: 0:36

صفحه بندی