دیگه نمیدونم چی باید بگم
دیگه حتی نمیدونم به خودم چی باید بگم؟
فقط دلم گریه میخواد
یه گریه ی طولانی
یه گریه ای انقدر طولانی بشه که خوابم ببره
خواب منو ببره و دیگه نیاره
میدونم فقط از بدبختیا و ناراحتیا و دل پریام میارم اینجا برات
اما حقیقت اینه که این روزا رنگ دنیای من کثیفه...انگار سفیدیه که یه خروار خاک عذا نشسته روش
کم کم داره سیاه میشه
چه شبایی که از شدت غم خودزنی کردم و توی بالشم هوار زدم، رگای پیشونیم درد میگرفتن کم کم و اشک کم میاوردم واسه دردم...که مبادا صدام بره بیرون
مبادا کسی بفمهه من ناراحتم، غم دارم،درد دارم، دارم میمیرم از غصه...
چه شبایی که دعا کردم صبح نشه یا اگه صبح شد، چشمای من باز نشه...
صبح شد و چشمای پف کرده از گریه ی دیشب من هم باز شد
اما کی بود که ببینه؟کی بود که بگه چه مرگته تو اخه؟دردت چیه؟
کی بود که نگه " اصلا اخلاق نداره" "نمیدونم چشه،تقصیر خودمونه،لوسش کردیم"
کسی نبود که بگه بابا این اگه لوس بود نصف شب ملافه تو مشتش له نمیشد، دستش خون مرده نمیشد...
همون دختری که شب داشت زجه میزد از ناراحتی
صبح با بی تفاوتی بیدار میشه، انگار نه انگار که قیافه ش شبیه مرده هاست...به زندگیش ادامه میده
اکسیژن تنفس میکنه، غذا میخوره تلویزیون میبینه...
حرف میزنه...کم کم میخنده...میریزه تو خودش
بی تفاوت تر میشه...میخنده...بیشتر میخنده...
و زندگیش به همین چندتا چیز خلاصه میشه...
به این فکر نمیکنه بعضی وقتا غذاهم نمیتونه بخوره...به این فکر نمیکنه که زندگیش میتونست خیلی عادی تر از این باشه...غمش مدام جلوی روش رژه میره، عشوه میریزه، اما دختر بی تفاوته...میگه میخنده...انگار که نه انگار غمی هم اینجاس...اما غم پرروتر از این حرفاست...بالاخره یه جایی، یه موقعی دختر چشمش میفته به غم...اینبار غم میخنده...دختر دیگه نمیخنده...ساکت میشه...فکر میکنه فکر میکنه...چرا؟ جوابی براش نداره...
گریه ش میگیره...میریزه تو خودش...
حرفی هم میمونه؟ میخواد قبول کنه...کنار بیاد
اما نمیتونه...
کم کم از خودش بدش میاد...چرا انقدر ضعیفی؟چرا سعی نمیکنی کمتر فکر کنی؟خودش جواب خودشو میده...اونوقت چیزی هم از ادم بودنم میمونه؟چیزی هم میمونه که به زندگیم معنا بده؟
چیزی هم هست که بهش امید بست و واهی نباشه؟
امیدی هست که بشه به چیزی بست و واهی نباشه؟
صبر میکنه...صبر میکنه...صبر...
جوابی نمیاد...
جوابی نمیاد...
جوابی نمیاددد...
دیگه حتی نمیتونه با خودش هم حرف بزنه
دیگه حتی نمیدونه به خودش چی باید بگه
برچسب:
نویسنده: حامد ایمانی