خرید بک لینک

امروز، ۹ اسفند ۹۸

مینویسم اینجا که بمونه یادم

بی معرفتی آدمارو

بی محبتی آدمارو

کسایی که همیشه با رفتارشون باعث شدن من خودمو

کم ارزش بدونم و همیشه خودمو گول زدم که نه

این فقط فکر منه...منم که زیادی حساسم

منم که این توهم هارو میسازم واسه خودم

یادم بمونه اسم آدمایی که چقدر من ارزش دادم بهشون

و چقدر ارزش نداشتم براشون

کسایی که من از یه ماه قبل برنامه ریزی میکنم برای

تولدشون و همه ی روزای مهمای زندگیشون

کسایی که من زحمت میکشم و وقت میذارم براشون

برای اینکه نشونشون بدم که برام ارزش دارن

ولی اونا حتی منو یادشون رفته

همون کسی که خواهر میدونستمش، حالا انقدر ازم

دوره که مثل انجام وظیفه چارتا پیام میده و تولدمو

تبریک میگه اونم وقتی کاملا مشخصه که چیزی یادش

اورده و من میدونم اون چیه

کسی که رفیق میدونستمش و بارها بهش گفته بودم

غیر از اون کسیو ندارم و از یه ماه قبل برای تولدش

برنامه ریختم و ناراحت بودم که چرا کار بیشتری

از دستم برنیومد براش...حالا تولد منو یادش رفته

وای روزگار...چه قدر آدما منفعت طلبن...چقدر آدما همو

واسه خودشون نمیخوان...چقدر ارزشو تو چیزای سطحی

میبینن...این چندسال زندگی به طرز بی رحمانه و

کم کم بهم نشون داد که آدما فقط وقتی تورو میخوان

که براشون منفعت داشته باشی

همیشه فکر میکردم شاید من دوری میکنم...میگفتم

تقصیر خودمه که سراغمو نمیگیرن...به دل نمیگرفتم

ولی حماقت میکردم...اتفاقا من هیچ تقصیری نداشتم

هیچوقت تو هیچکدوم از نادیده گرفته شدنام توسط

دیگران...بیخیال در همیشه رو یه پاشنه نمیچرخه...

همیشه اینجوری نمیمونه...نوبت منم میرسه ولی تا اون روز

مینویسم اینجا که یادم نره کیا ارزشمو آوردن پایین

کیا بودن که من رفیق و خواهر میدونستمشون ولی

اونا منو پشیزی هم حساب نمیکردن...

امسال تولدم بهم خیلی چیزا یاد داد...

بالاخره دل کندم از اون حماقت همیشگیم

فقط به خاطر اینکه تنها نمونم سعی کردم بی وفایی

آدمارو بذارم به حساب چیزای بیخود...بگم

منم کوتاهی کردم و شاید منظوری نداشته و...

ولی نوشتم اینجا که یادم بمونه...از این به بعد تنهام

منم و خودم و خدام...تنهام ولی تنهایی ای که

ارزش منو میبره بالا...

بگذریم...دیگه نمیگم که انتظار داشتم حداقل از

خونواده ام و هرچند خیلی کم ولی براورده شد تقریبا

نمیدونم واقعا مشکلم چیه...شاید من زیادی ارزش

میدم به همه و جوابشو نمیگیرم....

نیماهم تولدمو تبریک نگفت و باشه

میگذرم از همه...

این یکسالی که گذشت خیلی چیزا بهم یاد داد

این یکسال زندگی تمام تلاششو کرد که یه چیزو

به من بفهمونه...و من هربار از بغلش رد شدم و

درد کشیدم اما یاد نگرفتم...ولی امشب یاد گرفتم...

امشب اون درسی که زندگی سعی میکرد که چندسال

بهم یاد بده رو من یاد گرفتم...

مینویسم اینجا که یادم بمونه از این به بعدشو به

خودم ثابت کنم...از الان به بعد وقت امتحانه...

سربلند بیرون میام ازش

برچسب: نویسنده: حامد ایمانی تاريخ: سه شنبه 20 اسفند 1398 ساعت: 7:12

صفحه بندی