خرید بک لینک

چند روز پیش با مامانم رفته بودیم بوتیک یکی از دوستاش

یه بدهی ای داشتیم بهش ک یادمون رفته بود و رفتیم که

یه چیزی بخریم ازش و با پولش بدهیمونم حساب کنیم

حرف از کارو بار شد و مامانم گفت که دخترم کار میکنه و دیگه

مستقل شده و درامد داره برای خودش

و اونجا بود که با حرفای دوست مامانم و مامانم فهمیدم من 

خیلی دارم کار بزرگی میکنم...

چیزی نبود که خودم ندونم...خودم براش خوشحال نباشم

ولی بیشتر از همیشه جدی تر از همیشه به خودم افتخار کردم

یه سال پیش توی اوج بیچارگی بودم و نمیدونستم واقعا که

باید جیکار کنم بالاخره...نمیدونستم قراره چی بشه

و حتی یک دهم این پولی که الان درمیارم برام خیلی بود و

ارزو بود برام...

ولی الان...امروز این لحظه من دارم ده برابر اون پولو درمیارم

و بخاطرش به خودم خیلی افتخار میکنم...

از پول دراوردن خوشحال نیستم، از مستقل بودن از اینکه دیگه محتاج

کسی نیستم و از اینکه قوی بودم و خودمو از اون حس بیچارگی 

نجات دادم خیلی خوشحالم ...خیلی.

برچسب: نویسنده: حامد ایمانی تاريخ: شنبه 5 مهر 1399 ساعت: 10:06

صفحه بندی